وای که چه دلتنگ کرده است مرا
روزگار را میگویم
دلتنگیم با بغضی ابری همراه است
روزگار چرا مرا این گونه بازی میدهد
چرا جایگهِ بس کوچک و حقیرانه ای ندارم
چرا لانه ای بس نازک و باران دیده ای ندارم
چرا من پرنده ی درونم،زندانیست
چرا هرچه شاخ و برگ می یابد،پوک است
چرا شاخ و برگ محکمی برایم نیست
هرچه می کوشم بی اخر میماند
همه گُلِ رویم را پژین مرده میخوانند
هیچکس به این گل زرد روی بها نمیدهد
میدانم که اخر هم پرنده ام درون لانه تنها میماند...
و هیچکس حتی لحظه ای میهمان لانه ام نمیشود
وای چه دنیا غریبانه است
ای کاش لانه ام همراه داشت
ای کاش روزی
حتی یک روز
حتی یک دم
حتی یک نفس
همراهی داشتم...
همراهی داشتم و هوای دلم ارام میشد
می وزید
میچرخید...
همه جارا نوازش میکرد...
نظرات شما عزیزان:
vahid 

ساعت21:14---14 اسفند 1391
sib909 

ساعت14:34---14 اسفند 1391
سلاااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااا م شعری می نویسی و
بزرگیِ زمین را
دوچندان می کنی.
پاسخ: درود بر ادبیات و ایران زمین.
بزرگیِ زمین را
دوچندان می کنی.
ترنم باران 

ساعت18:39---13 اسفند 1391
خیلی قشنگ بود
این الان شعر نو به حساب میاد دیگه؟؟؟
پاسخ: تا حدودی میشه گفت اره.
این الان شعر نو به حساب میاد دیگه؟؟؟
پاسخ: تا حدودی میشه گفت اره.
سلام
ممنون داداشم خیلی خوب بود.....
دست گلت درد نکنه
پاسخ: مرسی ازاینکه دعوتمو قبول کردیو اومدی.
ممنون داداشم خیلی خوب بود.....
دست گلت درد نکنه