امروز توی کلاس دانشگاه نشسته بودم که دلم هوای قلم کرد و سریع کاغذی پیش رویم گذاشتمو قلم را به رقص دراوردم...
هر دم ز تنهایی دلیرم **** زمانِ تنهایی من غمینم
ز راه و دشت و کوهم **** ازین بی کسی من علیلم
هر غم درونم کوه و دشت ست **** هرشب زِ غمگینی اسیرم
من زِ ابر نیک بختی **** گهی سبز و گهی خونم کبیرم
زِ چَشمِ هرکس دو بینم **** بیایم در غم بمیرم
من زِ نورِ یک ستاره **** افتاده ام یک دَم خموشم
نظرات شما عزیزان:
h1994 

ساعت22:11---15 اسفند 1391
اه ای قلم!!!
ببین که چگونه به تو پناه اوردم!!
ببین که چگونه رهایم کردی!!
چرا...چرا دست نمیگیری از من تنها که در دورترین افق یک خاطره در ذهن های فسرده غرق میشوم..چرا..؟؟
خوبه که هنوز قلم شما،باهاتون یاری میکنه!!
نوشته های خوبی دارین مطمئنا بهتر هم میشن بازم تبریک میگم به خاطر این ذوق و استعداد
ببین که چگونه به تو پناه اوردم!!
ببین که چگونه رهایم کردی!!
چرا...چرا دست نمیگیری از من تنها که در دورترین افق یک خاطره در ذهن های فسرده غرق میشوم..چرا..؟؟
خوبه که هنوز قلم شما،باهاتون یاری میکنه!!
نوشته های خوبی دارین مطمئنا بهتر هم میشن بازم تبریک میگم به خاطر این ذوق و استعداد